من مرده ام ...
نشان به آن نشان که دل من از طپیدن ایستاده است .... تمام تفسیرهای عارفانه از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه برایم شکل دیگری به خود گرفت.
ای کاش امروز وقت رفتن از کلاس،در تلاقی نگاهش با من،حتی از آن فاصله دور،زمان از حرکت باز می ایستاد.ای کاش...
پ.ی:به دلیل پاره ای از مسایل بوجود آمده در رابطه با نام وبلاگم و اینکه بعضی از دوستان کم لطفی می کنند و نام وبلاگ را به سلامتی شخصی من ارتباط می دهند تصمیم گرفتم دوباره به همان وبلاگ قبلی باز گردم. مجددا تاکید می کنم این نام فقط یک اسم برای یک وبلاگ است .همین و دیگر هیچ!
بنابراین از این به بعد در چله نشین http://chellehneshin.persianblog.ir/ منتظر حضور پر مهرتان هستم
زنندهترین حیواناتی که من تا کنون دیده ام چاپلوسانند،
آنها از دوست داشتن سر در نمیآورند و فقط تقلید عاشق شدن را میکنند.
زن:خودت را در کار غرق کرده ای که چی بشود؟
من:نگاه می کنم و سکوت...
زن:خودت را در کتاب و کلاس غرق کرده ای که چی بشود؟
من:نگاه می کنم و سکوت...
زن:فکر می کنی چند سال دیگه فرصت داری زندگی کنی؟
من:نگاه می کنم و سکوت...
زن:فکر می کنی هنر است که بگویند نگار در کارش موفق است؟
من:نگاه می کنم و سکوت...
زن:با توام !!! می شنوی؟
من:نگاه می کنم وسکوت...
زن: خدا آخر و عاقبتت را به خیر کند !
زن:می خواهی عاقبتت مثل من شود؟
من:نگاه می کنم و سکوت...
زن:سر نماز گفتم خدایا ، چرا من نباید همسری داشته باشم و از خودم فرزندی که مجبور شوم به بچه های دیگران بچسبم؟
من:نگاه می کنم وسکوت...
زن:اگر مجرد بمانی ،وقتی پیر شوی ، دیگران برایت تصمیم می گیرند!!!بچه های برادر و خواهرت!
من:نگاه می کنم و سکوت...
زن می رود .
دلم می خواهد مغزم را جدا کنم و در گاو صندوق خانه پدربزرگ بگذارم و قفل کنم!
دلم می خواهد فقط یک ساعت،فقط یک ساعت ذهنم مثل یک فاحشه ولگرد این طرف و آن طرف پرسه نزند.
دلم می خواهد فقط یک شب،فقط یک شب ذهنم در خواب ، بخوابد و بیدار نماند.
دلم می خواهد فقط یک صبح،فقط یک صبح خسته از خواب بیدار نشوم.خسته از پرسه های ذهنی شبانه !
دلم می خواهد فقط یکبار،فقط یکبار، یک اتفاق خوب بیفتد که ناتمام نماند...
همه روی مغزم راه می روند ، توی لعنتی روی قلبم!
باشد...
دیگر آشنایی نخواهم داد
تا من و تو هم
ساده از کنار هم بگذریم ...
به من نگاه نکن
با قدم هایم هم راه نشو
مرا دوست نداشته باش
چه ساده گمان داشتی
فرسودگی مرا در نمی یابد
مرگ مرا به جا نمی آورد
و تو
می توانی پرسیدن حال و هوایم را
تا هر زمان به تعویق بیاندازی ...
عصبانیم.اینقدر که می خواهم سرم را بکوبم به آن دیوار بتونی کنار اتاق سرور تا از هم بپاشد.
دلم می خواهد سر آن زن شایعه پرا کن در دیباگران را هم به همان ستون وسط سالن بکوبم تا مغزش از هم بپاشد.
دلم می خواهد همانجا فریاد بزنم ، تو که چیزی نمی دانی ،چرا پیغام و پسغام می فرستی؟
چرا داستان را از خود من نمی پرسی؟
چرا پیغامت را به خود من نمی گویی؟
عصبانیم.نه...عصبانی نیستم.دلم گرفته است.
تقصیر تو هم نیست.یک جورایی تو هم حق داری.به هر حال آنجا محل کار تو هست،پس حق داری ناراحت شوی
حتما سر بسرت گذاشته اند،حتما از قول من چیزی گفته اند که بی خبرم!
خدا کند حقیقت معلوم شود.
از بدبینی دیگران نسبت به خودم عذاب می کشم.
دلم گرفته است
از ذهن کور آدم های بسته ای مثل...
دلم گرفته است...
در زندگی روزهایی هست که هیچکس نیست!
دستت درد نکند که درد را در دستانم گذاشتی...
نگو که نمی دانی ،
دلم از این صراحت خاکستری می گیرد.
یادت باشد ، همیشه این تویی که حتی مشتی خاک
از زمین ترانه هایت را هم از دست های بی کسی من دریغ می کنی،
همیشه این تویی که دعوت دل ناماندگار مرا به بهانه باران هایی که باریدند و نباریدند رد می کنی و همیشه این منم که در درگاه گریه هایم می ایستم و به انتظار گردی از حضور تو دانه های تسبیح را می شمرم.
نگو که نمی دانی...
نگو که نمی دانی این همان تسبیحی است که آن روز غروب بر گردن دلتنگی هایم انداختی و گفتی دانه های آبی اش به هنگام شمردن روزهای فاصله هرگز تمام نمی شوند!
ببین،دندان های دوری تا آخر سیب دیدار را جویده است و من به هوای بار و بری از خاطره ها دانه اش را درباغچه آرزوها کنار بابونه هایی که بوی باران می دهند ،کاشته ام تا روزی کبوتر نگاهت بر شاخه دیدارش بنشیند.
خدایا ،نگو نگاهم نمی کنی...
دلم از این همه غربت پردرد می گیرد...
ده نافرمان که بشریت بدان نیاز دارد:
اول: آزادی
دوم: فردیت و یگانگی
سوم: عشق
چهارم: مراقبه
پنجم: جدی نبودن
ششم: بازیگوشی
هفتم: حساسیت
هشتم: خلاقیت
نهم: سپاسگزاری
دهم: احساسی از رمز و راز
برگرفته از کتاب الماسهای اشو
من خسته ام... خسته از هر سر آغازی که پایانی نا معلوم دارد...
خسته ام از هر مغز کوچکی که فکری مسموم دارد
کاش خدا تنهایم نگذارد
خسته ام از این همه تکرار سکوت
پلکهایم سنگین است
انگار در پشت پلکهایم کسی ایستاده است.
کسی این پا آن پا میکند. کسی پشت پلکهایم قدم میزند ...
پشت پلکهایم سایه ها و صورت ها، مثل عکس های افتاده روی هم، به هم می آویزند.
کسی پشت پلکهایم می دود...
چیزی که روی پلکهایم سنگینی می کند خواب مطلق نیست ،
ترکیبی است از یک اضطراب غریب، یک دلهره ی عجیب...
پلکهایم آهسته آهسته روی هم می رود در این تاریکی شیرین ...
کاش می شد پلکهایم را باز نکنم...
کاش می شد به همان آرامی تا نا کجا بروم ...
کاش خدا تنهایم نگذارد...
کاش خدا تنهایم نگذارد... کاش...
مواظب باشید چیزی را که دوست دارید ، بدست آورید
وگرنه مجبور خواهید شد چیزی را که بدست آورده اید دوست بدارید!
چرا که ساقه شکستن قانون طوفان است...
چشمهایم را بخوان!
- قبل از موعد اقدام به عمل کنی
- فرصت مناسب را از دست بدهی
مرا به یاد خواهی آورد
آنچنانکه باران غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید تا
نام فرامو ش گشته ای بدرخشد...
از پس سالها مرا به یاد خواهی آورد...
مردن چقدر حوصله میخواهد
احساس میکنم عاقبت یک روز بعد از مرگ دیوانه میشوم...
مردن چقدر حوصله میخواهد
بی آنکه در سراسر عمرت یک روز، یک نفس بی حس مرگ زیسته باشی! ...
فرصت برای حرف زیاد است اما اگر گریسته باشی ...
آه مردن چقدر حوصله می خواهد ....
باید ناامید باشم ولی نیستم،
نمیدانم ...
شاید هنوز جدی نگرفته ام شرایط حاد اطرافم را،
شاید هم معجزه ای را باور کرده ام که دورنمای آن برای عقل سلیم مضحک مینماید...
شاید بیش از حد دل به شاید بسته ام،
شاید ناچارگی را نمیخواهم که بپذیرم،
شاید...
اما ناامید نیستم.
این خودش غنیمت است نه؟
اندیشه دیرینه پرواز را حتی پر نیست
بیرون شدن را زین قفس در نیست
آیا رهی به غیر از بردباری هست؟
مرغ از قفس می گوید:
آری هست!!!
حیف که نشد بیدار بمانم
تمام پاییز را
تا شیطان لای تاریکی موهایم
فلوت نزند دیگر
و سلولهایم راضی بمانند
از طعم خیس بدنم
------------------------------------------
نگاهم ترک برداشته
سرم
دستهایم
دهانم
----------------------------
وقت خداحافظی
پدر داشت تنهاییاش را می شست
درغروب کوچک حوض
مادر به دلواپسی حیاط می آویخت
گیسوان مضطربش را
و صدای زرد کلاغ سایه انداخته بود روی تسبیح بی بی
----------------------------------
حالا من دارم نذر می کنم برای دلم
تنها قسمت سالم مغزم را
تا نرود جنازه ام از حافظهی محیط
به تنهایی اتاقم
که پرتم نکند خدا از کابوس ملکوت
به رویای ...
اتاقم
--------------------------------------
حالا من دارم
قدیمی می شوم
کهنه و زبر
با این غبار روی صورت
حتی اگر همین چند لحظه پیش
از خواب داغ یک انفجار پریده باشم
و تمام تنم غرق غروب باشد
و غروب روی تنم
بوی پلکهای جبرئیل بدهد
----------------------
حالا دیگر
آرام
آرام
صدای طولانی خاک است
که می شنوم
و چشمهایم
میان لختههای خدا
به تکه های یک فلوت شکسته
باز
مانده است.
حقیقت مثل پتک است.دیر یا زود می خورد توی سرت.
آنوقت باید بروی و جنازه دیروز را دفن کنی...باید خیلی پیشتر از اینها می فهمیدم.
اصلا زن تمیزی است. همه چیز را خوب پاک می کند،
اما من...خوب نه...شلخته و کثیفم.لباسهایم همیشه بوی مرده می دهد.
بوی جنازه هایی که مدام با خود به این سو و آن سو می برم.
دیروزهایی که مرده اند و من هنوز دفنشان نکرده ام.
با اجازه و تشکر از وبلاگ دل آرام

١
- من شما را مثل خواهرم دوست دارم.
- می خواهم سیستم بخرم که دیگر مزاحم شما نشوم.
پیش خودت چی فکر کردی؟ بچه سر خود معطل!
واقعا فکر کرده ای من روی تو حساب باز کرده ام؟
فکر کردی!
من به بالاتر از تو هم راضی نشدم.
یه جورایی تقصیر خودمم هست،چون با بچه ها می جوشم و
مثل بقیه کلاس نمی گذارم،رفتارم غلط انداز جلوه می دهد.
٢
تا بحال فکر می کردم بیماری بچه های دو تا از دوستانم ژنتیکی یا احتمالا به خاطر باردار شدن در سنین نسبتا بالاست.
دیشب متوجه شدم که در بدو تولد حتی تا ٣ سالگی کودک سالمی بوده اند و ناگهانی دچار سرطان خون شده اند.
این روزها سرطان هم مثل سکته شده است،خبر نمی کند.